ديوار نوشته هاي كوچه پشتي






ني من
سامیــــــه


منزل
تماس با من
اضافه به علاقمندی ها
منزل شمام باشه!؟

نویسنده ي وبلاگ
سامیــــــه


قديما
خرداد ٩٥
آذر ٩٤
خرداد ٩٤
شهریور ٩۳
فروردین ٩۳
دی ٩٢
مهر ٩٢
امرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
فروردین ٩٠
آذر ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
تیر ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥


دوست دوني
دوستدونی carizmatic
بفرما تو دم در بده
اينجا بوی هيچ کسو نميده
و خدا اينجا بود
گنبد نيلي
پت و مت
ژيگولو
صدرا
کارما نيست شناسايی راز گل سرخ
عروسک پارچه ای
عمو سبزی فروش
آرش پيرزاد
طاهرصدر
CAN3EL
نم نمک
مهمانی من٬منصور ضابطيان
ابرک شلوار پوش
۴۰چراغ
اعتماد ملی
محسن
چرا دختر؟
lost-destiny
کهکشان عشق
روی ماه خدا را ببوس
تا نبض خيس صُبح
مسيحا
اوکاليپتوس
سلامی چو بوی خوش آشنايی
کوچه گرد
تا بينهايت دور
پا برهنه تا ماه
از نفس افتاده
عشق من شبنم
پرواز در نیمه شب
کپی برابر اصل
کوتاه از زندگی من
زندگی زیباست ای زیبا پسند
حرفهای جاری در من
آرش توکلی
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ ها
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی
طراح قالب : هانیه

آمار و خروجی
  RSS 2.0  


لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

منزل به منزل .. دامن کِــــشان

^

هرکسی که "تو" نمیشود
اگر تویِ خانه ات نباشی
خانه ها راهشان را 
گم میکنند.
برگرد
بارها
می 
آیم..

^

نمیدانم می دانی یا نه 

دختری درون من است

تا ابد

با موهای سیاه بلند و دامن چین دار کوتاه

و گاه بی گاه

لب پنجره ی چشمهات مینشیندو ساعت ها شعر میخواند

برگرد رو به" او "

بارها می آید 

در می زنــــد

این بَـــخـــــت..

^بختِ خـوش^

 



- داستان دلچسب یک نوشیدنی گرم در یک روز آذری ِ سرد و برفی ..

 

دوســـتانم را توی آدرس خودشان پیدا نمیکنم

فکر کنم آدمهایی که میشناختم بدجوری توی جلد دیگری فرو رفته اند..

یا اینکه زندگــی,بدجوری توی جلد همه ی مان.

هرگز / هیچ وقت / هیچ چیز  کافی نیست

باید همیشه توی جیب کیفمان

یک جعبه آدامس با طعم آلبالو داشته باشیم

تا هروقت حوصله ی مان سر رفت آدامس بجوییم!

تا هروقت از بی حوصلگی خوابمان بُرد

همان کسی که فراموشش کرده بودی

پیامکش رسیده باشد که:

قبول نیست ری را
بیا قدم هامان را تا یادگاری درخت شماره کنیم
هرکه پیشتر از باران به رویای چشمه رسید
پریچهر ِ بیجفتِ آبها را ببوسد
برود پشت بال پروانه
هی خوابِ خدا و سینه ریزو ستاره ببیند...

تا من هزار بار اسمِ تورا از سر تا ته .. از ته تا سر بخوانمو یادم بیاید,
قرارمان هیچ وقت این نبوده که
با دیدنِ اسم هم
به هوا نپریم
و جــیـــغ
نکشیم

که یعنی بیشعور چقدر خوشحالم که برگشتی و اولین پیامت را به صبح من گره زدی..

راستی بیا یک روز خوش تیپ کنیم برویم ویونا نوشیدنی گرم بنوشیم:)



.این قصه تازه است.

 

دلم سرزده آمد 

نشست پای گنجینه اش 

ورق ورق بویید و بوسید 

وای که چقدر اردی بهشت کاشته بود این سالها...

و اردی بهشت چیده بود از باغهای پشت این دیوار...

و بهشت.. بهشت قسمت ما بود و شد 

::

دل دل نکن 

دستت را بگذار روی دلم 

هنوز اول و آخر بهار, گنجشکها سروری میکنند روی تاقچه ی کوچک این دیوار...

اردی بهشت است!



شهریــور با پیراهن دنباله دار سپیدش ...


امروز , تاریخ با همه ی وجودش رقم میخورد
دست های ما بهانه است
بهانه ای شیرین
برای اینکه دست در دست هم
دست به هر چه بزنیم سپید شود
بال و پر بگیرد
و به پرواز درآید

مهربان ِ من
امروز
مهربــانوی تو خواهم شد

بیا اینجا
کنار ِ خیال چشمهایم که مدام تو را میبیند
گویی خوابی هستی از دورانِ ما قبلِ من
و تعبیر شدی
که اینچنین لب خندم زیباست...

ماهِ من
امروز
ماهتابِ تو خواهم شد

بیا اینجا
گوشه ی نگاهم را از دنیا بگیر 
تا من
تک مسافر قلبِ آب های آبی جهانت باشم

قاب امروز . روز . خارجی . تاریخ 6/6/93

پـیـدایـم کن
کنار خیال باغی که گــل هایش
همه با دستهای تو رویـــیده اند
...





 



.میخواست برود.رفت و آمد .. آمدو رفت.


چقدر این سکوت کِش آمده
قبول داری یا نه؟
آی دیوار.. دیوار

اسمش هست "بی عادتی" .. این که هیچ نگویی هیچ ننویسی
این هیـــچ
هیچِ عظیمی ست
با دندان های شکاریِ تیزش
کلماتم را جویده جویده بلعیده است 
::
قبل تر ها
اینجا کوچه ی دنج تری بود
آرام آرام سر حرفمان باز میشد
زیرِ لبی چیزی میگفتم
زیر چشمی چیزی میگفت
حالا یک جور دیگری شده
صداها میپیچد
اوج میگیرد
به درو دیوار میخوردو برمیگردد...

نمیدانم جایی شبیه نوکِ کوه
یا وسط ِ کویری خالی از زمین و پُر از آسمان 
شاید هم هیچ کدام
::
هیــچ
این هیچ
که تاب میخورد توی دلم 
دل پیچه است
میگیرد
ول میکند
میگیرد
ول میکند
دل شوره است
می آید
میرود
می آید
میرود

میرود؟
میرود 

پس
بسم الله نور 



:: از یکی بود تا یکی هست ::

 

آغازِ وصلِ اول:

از امرداد تا دی 

فاصله , یک فصل نیست.. چند حرف با هجای کوتاه یا بـــــلنــــــد نیست


یک زندگی ست

گرم چشیده و سرد چشیده

//

فکر میکنم, اینکه دیوار این کوچه قد تاریخِ یک زندگیِ هرچند کوتاه خالی بماند یعنی چه؟

 

میدانی

وقتی یک جایی از یک چیزی خالی میشود آدم حرفش نمی آید..

هی بهانه گره میزند پشتِ بهانه... شال میبافد انگار برای سرمای محله های قدیمی

و حرف هایش را

تاب میدهد با آب...

آخرش هم

چند نقطه می ماند و دیگر هیچ...

//

امرداد  و شـــهـــریور

مـــــــــهر و آبان و آذر

را

لا به لایِ  دانه های فیروزه ای دستبندم  میچینم
و به حرمتِ این فصل سپید

دوباره

تا بال ِ کوچک گنجشک
تا ابتدای هر نقطه ی جا افتاده,

از فصل
تـــا وصل
مهاجرت میکنم 



. این داستان بال و پری دارد با وسعتِ عـ شـ ق .



میگه: این پروانه مــُرده...
میگم: حالا دیگه این یه چیزیه که نه پروانه "هست" نه پروانه "میشه"
میگه: "شدن" "شدن" "شدن" .. "شدن" مهمه
میگم: این پروانه بود .حالا دیگه نیست.حالا دیگه مُرده
میگه: "شدن" "شدن" "شدن"
میگم: ینی بازم؟ بودن یا نبودن! مسئله این نیــست؟!


:::
رفتم
کتابِ هشت کتابمو بستم
از هزارو سیصدو شصتو هشت چیز دنیا که فک میکردم باید مال من باشه
یه چیزمو برداشتمو رفتم..

برگشتم

میگم: شدم؟
میگه: شدی؟
میگم: کاش نــــَمیرم...
میگه: مگه نشدی؟
میگم: کاش نمیرم... اگه شده باشمو پَر نزنم... اگه پــَر نزنم...



:: از حال و هَوایی که در این نزدیکی ست ..


میخواهم بنویسم

از اینکه آدمیزادمو فردا پسفردا باید _برای آن لحظه ای که چشمهایم را میبندمو میخواهم آرزویم را فوت کنم سر آن بیستو چند شمع روشنِ الکی رنگی.._ خودم را جوجه ی زردی تصور کنم که سر از تخم درآورده و ناگهان خیال میکند جهان چقدر زیباست

//
جهان چقدر زیباست؟
زیباست؟
جهان شبیه کاسه ی آش ِ گردی ست که هنرمندانه به دوقسمت مساوی تقسیمش کرده اند
یک قسمتش را با کشک سفید پوشانده اند قسمت دیگرش را با نعناع سیاه داغ کرده اند..
و همچین داغ کرده اند که داغش تا ابد سرِ دل ها بماند.

یک آدم مهربانی هم آمده چند گُل پیاز زردو طلایی وسطش کاشته..
برای لب خند آخر

//

آن شمعها
شمعهای روشن,
برای شب های روشن است

درست مثل همان وقتی که یک آقای خوشحال از توی رادیو داد میزد " شب از خورشیــد پُر میشه"

و
این لب خند ها
همه
لب خندهای "یکی مانده به آخر" است
لب خندِ "آخــر" برای توست..

برای وقتی که نور کم رمقِ روی دیوار ها و خانه  ها و شهرها ....
حریفِ چشم روشنیِ قدمهایت نمیشود
و حریفِ لب خندِ آخرِ من

....






....
و
این جای خالی
باشد ذخیره ی روزهای بعد از این
باشد برای میخواهم بنویسم های ِ برای "تو"
آنهایی که میخواهم بنویسم اما نمیتوانم
شبیهِ همان صدایی که هر روز بلند تر از روز قبل توی گوشم میپیچد
همان صدای خوب که میگوید:

با تو
بازگشته ام به کودکی
به روزهایی که برای هیچ چیز نقشه ای نمی کشیدیم
و زندگی بی هیچ چیز،
جنون آمیز بود ...




 



برای اُردی بهشت با املای نتوانستن...



شاید هر از چندگاهی باید زبان مادری ام را عوض کنم
و یا قلمم را بزنم به بی زبانی و بنویسم.. بنویسم..
فقط محض ِ نوشتن ، بنویسم

حتی شده به اندازه ی یک آهِ ناغافل که در نا کجا و نا زمانِ یک روز کشیده ام

و یا
به احترامِ درزِ نگرفته ی یک کُپه احساسِ الک نشده
شکافِ روزهایم را ببندم
و در صراط المستقیم ِ دو چند خطِ ناقابل اشک بریزم...

اما
هنوز و هنوز و هنوز
مغزم روی دور تندِ کلماتِ بی نُت
ضرب گرفته و
هیچ نمیگوید!

:::

"این"
موسیقیِ بی کلام ،
از اردی بهشتِ با تو می گوید..







: فصل ها, این شاهدانِ زنده :


میخواهم بنویسم
و ندانم چه ساعتی بوده یا چه دقیقه ای  و حتی ثانیه ای
که روزی برگردم و بخوانمشان
و همین برایم بس باشد که عجب.. پس , دی ماه روزی بوده یا اردیبهشت شبی از سالی..

همین که بدانم بهاری سبز بوده یا مایل به زرد کافیست
همین که بدانم پاییز بوده و باران
یا تابستان بوده و داغ
تابستان بوده و باد
تابستان بوده و ابر
تابستان بوده و ماه
تابستان بوده و خورشید
و زمستان بوده و سفید.. سفــیـــد.. ســـفــــیــــد

میخواهم بنویسم

یادت هست؟
ما دختران ِ یکی بود و نبودها بودیم

کفشهایمان سفید بودو عروسکی
و زیر پایمان, سنگ فرش های خیسِ رنگی

بعد تر ها از درخت گردو هم بالا میرفتیم و هی چشمهایمان را میبستیم برای خدا..
خدا می آمد..
خدا با باد می آمد لای موهایمان راه میرفت


یادت نیاید شاید..
ما پرنده بودیم
و قرار نبود در برهوت بال بزنیم

و من این خبر را به گوش درختان خواهم رساند

و من این خبر را به گوش سرزمینهای سبز خواهم رساند

::

ما دخترانِ یکی بود و نبودهایِ نا نوشته ایم
در آغوشِ یکی هست و نیست های بی دست / بی آغوش


هرچند
میخواستیم لحظه هایمان را از سر ِ چشمه پُر کنیم
و به لب خند های..ش  چشم های..ش  ثانیه به ثانیه آب دهیم

آخر
ما چشمه ها را
از رویِ  نقشه های این سرزمین دزدیده بودیم

و من حالا
همه ی چشمه هایم را به دریا خواهم ریخت

و دست های..ش , را که هم دستِ من نیست/هم دستِ دریاست
ثانیه به ثانیه,تنها
دوست خواهم داشت
دوست خواهم داشت 
 

میخواستم بنویــســم : بزرگ شده ام حالا
و می دانم دیگر

"همیشــه فاصله ای هست"



:گُل یا پوچ سرِ یک مشتِ خالی:



خواندنِ این متن مستلزم این است که بدانیم,آدم نمیتواند همه چیز را بداند نقطه
سرِ خط

""
نشسته بودم روی کاناپه و خیره به یک حجمِ پُر تحرک صامت,سعی میکردم همه چیز را بدانم و بفهمم اینهمه رفتن و آمدن و حرف و حرف و حرف چقدر اندازه ی دانائیِ من راه می آید و خودش را میچپاند توی تخیلم بلکه از حال و هوای نمیدانم از کجا و از چه دورم کند..
دوور..

کتری سوتش درآمده.
هوار میکشد!
خیال میکنم در خانه ای که آدمِ زنده اش خیره باشد به دو چند تصویرِ بی خیال و صامت ِ یک فیلم,
سوتِ کتری حکمِ بی کس نبودن است.
حالا میخواهد آنقدر بداخلاق و بدعنق که طاقتِ دو سه ساعت بی خیالیه هم خانه اش را نداشته باشد.

آدم باید بتواند طاقت بیاورد
مثل دیشب که انارِ قرمزِ شسته رُفته ای نشسته بود توی یخچال و من به هوایـــَش
هر دو دقیقه یکبار سری به آشپزخانه میزدمو باز,برمیگشتم!

آدم بعضی وقتها اینطوری میشود.
مثل من
که دلم بخواهد انار دانه کنم و حوصله اش نباشد

و دلم بخواهد چای دم کنم
بریزم توی یک لیوان بزرگِ دسته دار و لم بدهم روی کاناپه ی تک نفره ی روبه روی تلویزیون
یک فیلم هم بگذارم , مثل این فیلمهای یخِ بی کلامِ پُر نگاه و چای ام را ...

آدم اصلن باید بتواند برای خودش از این ساندویچ های رنگی رنگیِ یونانی آماده کند
پنجره ی خانه اش را باز بگذارد و لابه لای عطرِ خرمالوی باغچه و سرمای هوا
ساندویچش را گاز بزند
و به یک عمر خندیدنش فکر کند,
که طعمِ تجربه ی اولین سیب را میدهد..!

آدم باید بتواند.. باید..

""
دختر لحظه ای چشمانش را بست
توی هوای کافه, از بین بوی عود و دود سیگار خودش ,چیزِ دیگری را بو میکرد

خودکار توی دستش مردد بود
و انگار در خاطره اش چیزی را میجست که فراموش کرده بود یا آنقدر دور شده بود که نمیدیدش...

_ از اول که آمد گوشه ی آن دیوار سخت نشست
به جای خودکارش برای خودم نوشتم.. نوشتم که ساعتی بگذرد

اما آدم انگار نمیتواند جایِ دیگری بنویسد!

این را وقتی فهمیدم که رژِ صورتی را از کیفش درآورد و ماهرانه لبهایش را صورتی تر کرد

دفترچه اش را جا گذاشت و رفت
و شب آنقدر در سیاهیِ شالش گُم شد که یادم نمی آید واقعن دختری آنجا بود یا نه!

اس ام اس زده بودی شاید دیرتر برسی.
جوابت را ندادم.
گوشی ام را خاموش کردم ,نشستم به سر هم کردنِ همین چند خط موازی که به هم نمیرسند
و بد هم نشد!

موقع رفتن ,کاغذِ جامانده از خاطرات دختر را از زیر شکر پاشِ روی میزِ خالی اش برمیدارم...
سفید است...

فکر میکنم آدم گاهی نمیتواند برای خودش هم از تلخیه حقیقت گلایه کند و قطره اشکی بریزد حتی!

و باز فکر میکنم که احتمالن باید رسیده باشی تا حالا
و باید عجله کنم.
اما نه آنقدر که هرگز نرسم!

""

پایان بندیِ این متن مستلزم این است که بدانیم این نوشته به "هفت" عدد کلمه ی "آدم" مجهز است.



: نیمه ی دوم سال, نیمه ی از دست رفته بود :



مهندسِ معماری
توی ذهن من زندگــی میکند

نقشه های خوبی دارد
سرمایه,نیروی انسانی
همه چیــز ...

اما, همه ی ساختمان هایش را نیــمه کــاره رها میکند.
حتی آنهایی را که از قبل پیش فروش شده اند!

او, سرِ مــرا هــم کــلاه میگــذارد ...

//
مهندسِ معماری
در ذهنِ من سیگــار میکشد
سیــگار!

و دودی که از سرم زبانه میکشد
از کنده ی درختی بلند شده
که قرار بود درخت بِــشود
درخت نشده است هنوز
و نمیشود هرگز
که دودش مدام میرود تویِ چشم شما! دوستِ عزیز..

حالا ببین
فردا کلاغ ها رویش لانه میسازند
و بلـوار تویِ سرِ زمستان
سوت میکشد!

تو هم تویِ همین برفهای نیامده ی فردا
عصایِ چوبی ات را دفن میکنی
و لنگ لنگان
از پسِ همین شب و سنگ ریزه و نشیب دره
انتظارِ بی آزاری را دست به دست با خودت میبَری..

تا چند روز پیش هم
این پاییز, بی مهــر نبود
که امروز ..

که از دست رفتنِ چیزها , در انتظار از دست رفته بوده و رفته میرود و رفته خواهد رفت..



.روایتِ حکایتی ، آنطور که نیست .



یک جورِ دیــگری شده ام
شبیهِ آن جوری که هرگز نبوده ام...

هرگزَش را هم لطفن طوری بخوان که انگار خیلی مهم است
و برای دلخوشیِ من هم شده
یک عالمه علامت تعجب ِ پُر رررنگ را بچین کنارش و باور کن که نباید سرسری میخواندی و رد میشدی از آنجا که گفتم "یک جورِ دیگری شده ام"!

خب مگر قرار است چقدر چیزِ دیگر برای گفتن داشته باشم؟
آدمها اینهمه میمیرند و زنده میشوند
که یک خط به شاهنامه ی زندگی اضافه کنند

یک خطِ من بگذار همین باشد که بگوید,
_ دنیا را هم بگردم خودم را دیگر پیدا نمیکنم...


پ.ن: دنیا --> ورود :  /نام کاربری/ . /رمز عبور/ --> مــَرا به خاطر بســپار!



: ایـن دلٍ من است که پیشواز میرود ..



شهریور روی دامنم شکوفه میزند
چه باران ببارد/چه نه
و من
گاه به رسمِ نسترن
و گاه به رسم رازقی
و گاه به رسم خرزهره
زیسته ام

و زُل کــوبیده ام به پنجره
به ابرهایی که حجمِ نورسیده ی هر بار دلتنگی را به دوش میکشند
به عابری که تنها می آید
به عابری که تنها نمی آید
و به عابری که خــیــال میکند ،یک سال گذشت
یکسال گذشت؟
چه کسی میگوید گذشته ها گذشته است؟
گذشته در من است
گذشته از من است
گذشته در من نفس میکشد
در من بزرگ میشود
و هر روز به دنیا می آید
و من
همان مادری هستم
که بچه اش شده است
که توی گوش بچه اش اذان خوانده اند
و برایـــش چشم نظر آورده اند

من گذشته را هر روز حمل میکنم
و هر شب زمین میگذارم
اما چیزی از من کم نمیشود
این منم
منی که ذره ذره در من جمع شده
استخوان ترکانده
و حالا خوب میداند
کجاها را اشتباهی رفته
و کجاها را اشتباهی نرفته

من تاریخم
من نیاکان خویشم
من،اجداد خویشم
من،اسمِ خویشم/رسمِ خویشم
من سفر کرده ی خویشم

من چمدانم
یک چمدان که در کوپه ی قطار جا مانده است
و شـهـریور، شـهـریور ، خودش را به ماه رسانده
تا

به پای یک شاخه گل سرخ، گردوهایش را چال کند

اگر دختری را دیدی
که به موهایش قاصدک سنجاق کرده و دستهایش بوی گردو میدهند
شمع های بیست و سه سالگی اش را روشن کن

تا هنوز
که دلش روشن است...
به فــرداهــا!

پ.ن صفرم:

راستش دروغ نیست اگر حس کردی
آسمان به تو نگاه میکند
 وبه شوقِ پریدنت بال بال میزند
زیراکه تو میتپی
و تو هم آن ستاره ای هستی که در شب
و هم آن خورشیدی هستی که هر صبح
نزول میکنی
تا به ایمانِ ته کشیده ای برکت دهی..

آری تو
خودِ تو
تو اعجازی
اعجازی که هرآینه میبینی و باز نمیبینی.

پ.ن یکــم:

خدایا به آینه ها برکت بده و به حجمِ کوچکِ چشمهام!



:: تاب بستن بینِ زمین و هوا ::



خــستگی را چنان دورِ خودم میــپیچَم

کــه تَب کنم
هذیان بگویم درِ گوشِ خــدا ..

"""

آن وقتها خدا, چه ردی می انداخت روی کاغذِ بی خطت, دختر
آن وقتها که دست خطت آبی بود
رنگ یک لیوان آبِ خُنک
رنگِ یک وجب آسمان که یک گوشه اش دست ابر بود و گوشه ی دیگرش دستِ خورشیــد.

یادت هست؟
صبح و ظهر و شبت را دخیل میبستی
به گلدانهای کوچکِ بنفش, لبِ طاقچه ی نورگیر
و به تک درختِ انجیرِ گوشه ی حیاط

آن حیاط قدیمی را میگویم
که حوضِ لاجوردی کاشته بودند گوشه ی دیوارش!
چقدر با بچه های همسایه, تویش را پُر و خالی کردیــم
موهایمان را پهن میکردیم تویش
بعد گیس میکردیم تا فِر شود..
آن وقتها اصلن موهایمان موج نداشت..حالا اینطوری شده
انقدر گفتم خدا من موهای موج دار میخواهم که خدا موج انداخت تویِشان
ببینی باورت نمیشود!
چقدر آن موهای مشکی میزند به قهوه ای , حالا

میبینی حد وسط سرم نمیشود
آمده بودم دستِ خدا را بگیرم بکشانمش پای حرفهــایم.. رسیدم به کجا

چرا من اینقدر از هر طرف که می روم از آن کوچه  بن بست سر در می آورم؟
نکند تو هم همدستِ دل من شده باشی
نکند تو هم دلت تنگ شده باشد ناغافل؟

برای آن صبح های زود که همه میرفتند نانوایی

من و تو میرفتیم کاغذ رنگی میخریدیم, موش و خرگوش درست میکردیم
دماغ هایش را همیشه تو میچسباندی
چشم هایش را من..
حتی گُرگ هایمان هم زیادی مهربان میشدند
با شنگول و منگول رفیق میشدند / شنل قرمزی و مادربزرگش را نمیخوردند
و کلی نیمرو میپختند برای ناهارمان, با سسِ قرمز!

اصلن عمرن یادت باشد این چیزها
من خودم هم قبل اینکه این خودکار چلچراغی را بگیرم دستم یادم رفته بود اینها.

یادم رفته بود هزار بار باهم نشسته بودیم پای آن تلویزیونِ توی سالنِ قرمزتان و با پریِ دریایی رقصیده بودیم!

یادم رفته بود چقدر با علائدین شمشیر زده بودیم توی آن کامپیوتر نسل اول بابام..

آزمایش علوم را بگو! نزدیک بود آتش بگیریم
آخرش نه من لو دادم کبریت کشیدن کارِ تو بود
نه تو لو دادی آستون را قاطیِ الکل کردن کارِ من.. میگفتی خیلی فرق میکند .. تو را بیشتر دعوا میکنند!

"""
دلم که میگیرد یادِ اولین باری می افتم که دلم گرفت.
هنوز هم همان شکلی میگیرد..
من داشتم لباسهایم را تا میکردم,تو داشتی گریه میکردی
تو قهر کردی, من داشتم گریه میکردم
ما داشتیم گریه میکردیم
ما از توی اتاق من فرار کردیم آمدیم توی اتاق تو
تا صبح حرف زدیم
به من بالش نمیدادی.. خوابم گرفته بود/ میگفتی حرف بزنیم,حرف بزنیم!
خوابت گرفته بود,میگفتم دستشویی دارم ..
میگفتی شبها توی دستشوییِ آدمها جن میرود
میگفتم میترسم .. نگو / میگفتی..
میگفتم اگر بلند بخندیم جن ها فرار میکنند
میگفتی از کجا معلوم,بیدار باشند! شاید خواب باشند بیدارشان کنیم عصبانی بشوند
میگفتم می آیند بغل مان میکنند میبرند توی انباریِ مریم اینا..
میگفتی نه!
میبرند خانه ی خودشان .. کوچه بغلی , آن خانه هه که شیشه های شکسته دارد
میگفتم یک پیرزن هم دارد!
خودم دیده بودم / ولی تو ندیده بودی
یک پیرزن که بچه ها را دوست ندارد!
میگفتم دستشویی ام رفت .. میگفتی صبح شده
میگفتم صبح که باید برویم ازین خانه,ازین کوچه
میگفتی , برمیگردی؟
میگفتم می آیی برویم؟
میگفتی مامانم تنهاست.. /
میگفتم , من هم  / میگفتی, من هم!

همه ی کاردستیهایم را دادم دستِ تو
همه ی کاغذ رنگیهایت را دادی دست من
گفتم تنهایی حوصله ام نمیگیرد درست کنم..
گفتم دماغ هایش را کِی می آیی بچسبانی؟
گفتم لا اقل چشمهایشان را یکبار تو درست کن...
میگفتی ..
چه میگفتی؟؟

"""
اولین بار بود دلم میگرفت
اولین بار بود دعوایم نکرده بودند و گریه میکردم
اولین بار بود به جای پدرت برای یکی دیگر گریه میکردی

آنقدر عکس پدرت را نشانم داده بودی , همه اش فکر میکنم عکسِ پدرِ پدربزرگم است!
آنقدر دلت برای گیلاس خریدنهای پدرت تنگ میشد
که هنوز هم هروقت گیلاس میبینم برای تو هم میخرم.. خودم تنهایی میخورم
بچه های کوچه صدایمان میزدند "دخترای گیــلًــاسی"

اگر ما تلفن داشتیم توی خانه ی بزرگ ترمان, تو هیچ وقت گُم نمیشدی
اگر مادرت را شوهر نداده بودی,هیچ وقت گُم نمیشدی

زیادی خواهرم شده بودی / زیادی خواهرت شده بودم
زیادی دوست بودیم / زیادی خاله بازی کرده بودیم / زیادی قهر کرده بودیم
زیادی دوشنبه ها را برای هم دعای توسل خوانده بودیم

دعای توسل میخواندم پدرت به خوابت بیاید
دعای توسل میخواندی پدرت به خوابت بیاید

یک روز بابایم برای من روسری خرید,برای تو هم خرید /بغلم کرد,بغلت کرد
درِ گوشمان گفت روسری داشتن خوب است و ما باورمان شد..

من اما هر وقت شوهر کردم به شوهرم یاد میدهم برای دخترمان روسری نخرد.. فقط بغلش کند, درِ گوشش هِی بگوید "دوستت دارم" "دوستت دارم"

تا اگر یک وقتی یک کسی خواست دعای توسل بخواند تا پدرش به خوابش بیاید, از قبل بداند پدرش که آمد میخواهد چی بگوید.

یک روزی دعای توسل خواندم پدرت به خوابت بیاید درِ گوشت هی بگوید دوستت دارم..
تو از خواب بپری اصلن یادت برود که  قبل از صبحانه گریه کنی برای نیامدنش

نمیدانم هنوز هم هر روز گریه میکنی؟

من نفهمیدم پدرت چرا آن همه سال نیامد.. اما اگر یک روزی شده باشد که عاشق شده باشی, حتمن تا حالا دیگر آمده به خوابت.. هی درِ گوشت گفته دوستت دارم-دوستت دارم..!
و تو خیال کرده ای لابد عاشق تر شده ای و بعد هی عروس خوشگل تر شده ای.. شاید هم یاد من افتاده باشی
یاد دوشنبه ها که دعای توسل میخواندم تو گوش میکردی
دعای توسل میخواندی و گوش میکردم.. / مادرت اندازه ام را میگرفت , برایم بلوز آبی میدوخت
بعد تو دامنت را می آوردی میگفتی چقدر به این می آید
دامنت را تن من میکردی یادت میرفت توسل بخوانی..

من خیلی وقت است که یادم میرود دوشنبه ها توسل بخوانم
اما دامن تو هنوز هم قشنگ است/هنوز هم به آن بلوز آبی خیلی می آید
اما اندازه ام نیست
باید اندازه ام را مادرت بگیرد دوباره .. دوباره!

""" 

خدایا گُمت کرده ام چقدر
همش حرف می آید توی حرفهایم
یادم میرود لا اقل یک دوشنبه ای دعای توسل بخوانم,به خوابم بیایی.
کلی حرف بزنیم برایِ هم
آسمان ریسمان ببافیم
تو بزرگ تر شوی , من سبز تر!
بعد تهِ همه ی جمله هایم سه نقطه بچینم , تو توی دلت بگویی چه خوش سلیقه ای دختر!

بعد برایت از زندگی تعریف کنم..
حرفِ باران را بزنیم,دلمان پاییز بخواهد

حرف برف را بزنیم,یادم بیندازی آخرش آن روسری سفیده را که شکوفه های نارنجی داشت نخریدم
آن یکی را خریدم که شکوفه نداشت!

حرف اتاقم را بزنیم
که پرده اش را چقدر دوست دارم .. که عوضش نمیکنم حالا حالاها!

اصلن حرفِ تو را بزنیم که اینقدر کم پیدایی
کاغذهایم که هنوز همان شکلی اند .. سفید و بی خط
من هم که فقط یکبار قهوه ی تُرک خوردم..
یکبار قهوه ی ترک خوردن,آنقدر تلخم کرد که گفتی یک مدتی نباشی جلوی چشمهام بهتر است؟؟

اصلن هرچی که تو بگویی
حالا تب دارم!
آن دستمال راه راهِ آبی سفیدت را وسط آسمان,بچلــًان, بلکه باران بگیرد

بعد بیا دستت را بگذار روی پیشانی ام.. خستگی را از رویم بکش کنار/پاشویه ام کن نصفِ شبی!
کوه نکنده ام
ولیی بیا..
بیا ببین چه مرگم است جانِ آرزو/ جان مریم / جان پرستو /جان سعیده / جان مهدیه / جان شقایق / جان پدر آرزو .. بیا!


پ.ن : لاکِ قرمز میزنم , وضو میگیرم , خدا به خوابم می آید , میگویم خدایا بغــل ....
          
         انگار ساعتها پشتِ در بوده , اما بغلم میکند

         من اینچیزها را با چشم خودم ندیده ام, اما همه اش را فهمیده ام

         وقتی که آنروز خواب نماندم وهی الکی توی آینه به خودم خندیدم

         و ابروهایم را تمیز کردم,فهمیدم خدا بغلم کرده ...

         به هیچکس نگو, یک وقت حرف درمی آورند برای آدم!                     



::دیــواری کوتاه تر از همه جــا::



چیــزی در من جان گرفتــه
مثلِ نُطفه ای که از جــای دیگری به نافِ من بستــه باشند

سَرَم فریاد میزند / میــگوید
درین شهر
شلنگ تخته هم که بیاندازی, دروغ گــفتـــه ای

چه برسد که راست راســت بخواهی, بروی .. بیایی ..

گُناه است اصلن
نمیشود که / نمـــی شـــود توی سَرت شِــکر بریـــزی تا خوابهایت شیرین شود 

اصلن شده, همیــشه دستمال ببندی به سرت, ببند
حتی اگر دردی نداشــتی
تا فَخـــرش را
به این و آن
بفروشی/

مثلِ من!

کــه متنِ نانــوشته ی داستانی هستم
در حاشیــه ی امنِ مسکونی ترین نقطه ی شهــر..


همین شهری که بــاران هم , جــا پـــای کثیفِ آدمــهایش را محل نمیکند

و همیــشه با احتیاط از خط کشیــهای سطح شهر رد میشود

مبادا / توی اتوبانهای بی صاحبش زمین بخورد!


همین شـــهـــــری که
اگر خواستی درآن
زنده گی ات
را
قــدم بـــِ . . . زَ. . . نــ . . .ی,

زمین,
ذره ذره زیرِ پایت نِشــســت میکند.

همین شهری که صد شب کابوسش می ارزد به یک روز خواب شیــریــن.
خواب ِ شیریــن ِ بدون ِ تعبیر..

"""
خوابهای شیرینم را توی کارتونی چیده ام و گذاشته ام پُشتِ در 
حــالــا بیا زندگــی کنیــم
شاید این بار شیرین بخندیــم..