ديوار نوشته هاي كوچه پشتي






ني من
سامیــــــه


منزل
تماس با من
اضافه به علاقمندی ها
منزل شمام باشه!؟

نویسنده ي وبلاگ
سامیــــــه


قديما
بهمن ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
فروردین ٩٠
آذر ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
تیر ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥


دوست دوني
دوستدونی carizmatic
بفرما تو دم در بده
اينجا بوی هيچ کسو نميده
و خدا اينجا بود
گنبد نيلي
پت و مت
ژيگولو
صدرا
کارما نيست شناسايی راز گل سرخ
عروسک پارچه ای
عمو سبزی فروش
آرش پيرزاد
طاهرصدر
CAN3EL
نم نمک
مهمانی من٬منصور ضابطيان
ابرک شلوار پوش
۴۰چراغ
اعتماد ملی
محسن
چرا دختر؟
lost-destiny
کهکشان عشق
روی ماه خدا را ببوس
تا نبض خيس صُبح
مسيحا
اوکاليپتوس
سلامی چو بوی خوش آشنايی
کوچه گرد
تا بينهايت دور
پا برهنه تا ماه
از نفس افتاده
عشق من شبنم
پرواز در نیمه شب
کپی برابر اصل
کوتاه از زندگی من
زندگی زیباست ای زیبا پسند
حرفهای جاری در من
آرش توکلی
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ ها
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی
طراح قالب : هانیه

آمار و خروجی
  RSS 2.0  


لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

آغاز فصل پنجم: قبل از بهار,بعد از زمستان



^^
در فاصله ی بینِ دو صنــدلــی،
واژه هایی نشسته اند به تماشا
نشسته اند به سکــــوت ..
^^
نمایش همین بود.
پرده ها آرام آرام پایین می آیند و .. تشویقِ دستـــها.

پُشتِ صحنه ، اما
جایِ خوبیست

برای بالا رفتن از درخت ..

و چیدنِ پُرتقال ..

و دود کردنِ اسفند ..

بهمنِ من است.
زمستان را در پاکتِ زردی که نشانی تورا میداند،گذاشته ام
و به پُستچیِ غمگینِ نامه هایم سفارش کرده ام..

شاید فردا صُبــح
شاید هم آخرِ اسفند
برسد به دستت ..

عطرِ پرتقال که تمام نمیشود؟ نه؟
با دستهای پرتقالی
مشق زمستان نوشته ام ..



^ یک دختری دلش به یک کوچه ی خلوتِ پُر درخت خوش است,که از پنجره های تاریکش هم , پرده های گلدار آویزان کرده اند .. باور کن! ^



 

هیـــچ چیــــز تمام نمیشود..
مگـــــر اینکه,

فــــــــراموشش کنـــی!



:: این چند قدم ..


کفشای کتانی ام را پوشیده ام

راه اُفتاده ام

در خیابانی که کارگرانِ شهرداری,

جدولش را خراب کرده اند!

 

نذر کرده ام
برای روزِ مبادا

پاهایم را

کفشهای کتانی ام را

جا بُگذارم

در آغازِ همین خیابان..

راهی که آغازش،تعبیرِ آمدنت باشد  توی خوابهای هرگز ندیده ام!

هوا گرم باشد یا سرد
باد بیاید یا نه
اصلا
بگو هزار سال رفته باشند آدمها از روزهایم
یا اینکه
مُرده باشم حتی

آمدی..؛

بیشتر از عرضِ این خیابان
با من باش
با پاهایم
با کفشهای کتانی ام!

^^

شاید باورت نشود
که من میدانم
چقدر ساده می آیی!
مثل یک رهگذرِ معمولی
که حوصله اش سر رفته باشد.
و بخواهد دنیا را قدم بزند
تویِ یک وجب خیابان.
اتفاقا,
" همین خیابان"!

-----







 



: این یک جریان ساده است :

میتوان اسم نداشت،

برای ردیف کردنِ قافیه ها.

میتوان فقط،دست داشت برای چیدنِ ستاره ها!

 

شاید روزی،دفترِ شعرم را پاره کردم،

و قایقی ساختم.

شاید..

*

میگویند، ما همه مسافرِ قطاریم.

میگویم، ایستگاهِ یکی مانده به آخر پیاده میشوم،

پیاده میروم!

*

میدانی؟

قسمتی از گذشته

از همه ی راه های ممکن،

به بخشی از آینده ام میرسد.

"آینده"، همان رویاییست که با مداد رنگی هایِ من می کشی اش!

مداد رنگی هایم را بردار.

" تو" نقاش رویاهای منی..!

*

ایستگاهِ یکی مانده به آخر،باشد قرارِ ما در یک روزِ اُردیبهشتی!

من دفتر شعرم را پاره میکنم.

و قایقی میسازم.

قایقی پُر از نقاشی های تو..

قایقی، برای سپُردن به آب..

آب،نذرِ من است،

برای رفتن..

برای پیاده رفتن،با تو..

تا آخر!

برای "رفتن" ، "بودن" ِ تو لازم است!

لطفا دستورِ زبان را به هم نریز.

مداد رنگی هایم را بردار..!

"امروز"، تو نقاشِ رویاهای منی..

*

یادم باشد

       یادم باشد

             یادم باشد

مداد رنگی هایم یادم نرود!

*

یادت باشد،"آن" یک روزِ اُردیبهشتی!

*

یادت باشد، تویِ چهار فصلِ سرزمینِ "من" ،پنجره ای باز است به فصلی دیگر..

آن"دیگری"، انکارِ همه ی "من" است.

..

تا پنجره هست،

من حیرانم!

و قلبِ عروسکانِ من میتپد،

تا نگاهِ "تو" از پُشتِ پنجره پیداست..!

*

چه آسمانی دارم امشب.

آسمانی برای من، که فقط "دست" دارم..

برایِ چیـــــــــــــــدنِ ستــــــــــــــــــاره ها..

********************

::روزگارِ نو در دهه ی نو، به کامتان::

 

 



:: دنیاهای دیگرم به کنار,,, ::

دنیـــــایی دارم "خـــوب" ، کنارِ دُنیاهای دیگرم..

آنجا،آنگاه که گُل ها بخواهند بــــاران میبارد!

و آنگاه که به "تو" فکر میکنم، ســــرزده می آیی!

<>

دُنیایی دارم ، خوب.

کنار دنیاهای دیگرم،که نیمه خوب،که بد،که خیلی بد..

آنجا،

       زندگی کردن ساده است.

میشود نهایتِ بی نهایت را توی جاده اش کشید،" پا " در آن گذاشت و تا انتها رفت.

میشود دوید.

میشود گاهی ایستاد، نفس گرفت و دوباره..

<>

دنیایی دارم،خوب،ملس،تلخ،شیرین،شور،تُرش،تُند!

کنار دنیاهای دیگرم که بی طعم،که بی چاشنی!

آنجا ،مزه ی همه چیز توی دهانم میماند.

<>

دنیایی دارم ، خوب.

که همیشه گوشه ی دنجش جا خوش کرده ای.

کنار دنیاهای دیگرم که هیچ جایش پیدایت نمیکنم.

خسته از گشتن.

راهم را میکشم میروم.

<>

دنیایی دارم"خوب"!

آنجا ، نشسته ام به دنیاهای دیگرم " نگاه" میکنم.

و به پنجره ای که باران از پُشت شیشه اش روی خیال من میبارد!

میدانی، آنقدر خواب باران دیده ام که تعبیرش کرد، "خُدا"!

آنگاه،

      "تو" ســــرزده می آیی!

       کمی خیس..

              کمی بارانی..

<>

دنیایی دارم،خوب.

کنار دنیاهای دیگرم.

آنجا،آنگاه که گُلها بخواهند باران میبارد!

و آنگاه که به تو فکر میکنم،سرزده می آیی..!

<>



.وقتی آدمها کتاب میشوند.

برای همه تان قصه دارم.
برای تو هم یک چیزهایی برای گفتن..
::
تویِ نگاهم را اینطوری روخوانی کردیو خواستی سر به کویــــــر بگذاری،بعد هم به همه بگویی رفتی ستاره رصد کنی!
به تو گفتم من کتاب نیستم که هرجور دلت خواست ورقم بزنی و خوانده نخوانده سرِ چیز و ناچیز قهر کنی.
به من نگفتی چه مرگت است، رفتی کویر..
توی کویر چادر زدیو دراز کشیدی.توی خیالت آنقدر بازخوانی ام کردی که تحریف شدم.
باور نکردی روزی سرِ چه چیز بیخودی یک مرگت شده بود.. تا این حد!!
::
روی سرم چادر کشیدم که روخوانی ام نکنند دیگر..
بی سواد بودی، نفهمیدی چه مرگم است!!


"لب پاییز"

ساده میشوم،

با تو.

::

من روی صورت مسئله نشسته بودم،با سیلی سُرخش میکردم که با توان دوی تو ساده شدم!

اولو آخرش هم تو ماندی و بالا آمدی از مخرج.

اما ببیــــــــن

این چه شبیست،در این کویر..؟ بی هیچ ستـــــــاره!

آنجا نشسته ای که چه؟

عروسِ مزرعه ی تنهایی!!

::

جایی هست شگِفت!

ازین مزرعه
واز مردمانش که همه اِفلیــــــج
و جایی دیگر
از آسمانش که برف میبارد و باران
و شگِفت از این نفرین ابدی و ثانیه هایی که نمیگذرند!
...قسم به زمان که آنجا عمر نمیگذرد

::

ساده میشوم،

با تو.

عروسِ پاییزی فصلها..

به میهمانی برگها و بادها بیا و جامی از خورشید بگیر.

در آسمان سادگیِ ما،زندگی شوقِ رقصیدن میگیرد.

::

به سلامتی ِ چشم خدا که نگاهم میکند.

که نگاهت میکند.

همیشه.

 

 



.به بهـــــــــانه ی یک فنجان چای داغ.

کلماتم را زمین میگذارم.

ببین! من مسّلح نیستم.

:::

آمده ام به جنگ چشمهایت که نگاه میکنند و فقط نگــــاه..

آمده ام!!

چه اشتباه بزرگی.

آمده بـــــــــــودم!!

تو چای میخوری.. همیشه ی خدا چای میخوری.

و من همیشه ی خدا به چای خوردن آدمها نگاه کرده ام و با خود گفته ام،نه!

شکلاتی نیست که مرا به یک میهمانی دو نفره ی خودم،روبه روی خودم دعوت کند.

اما تو همیشه ی خدا چایت را با شکلات میخوری.

ومن همیشه ی خدا، نگاه میکنم!

:::

به خیالم،وقت اضافه ی دنیایی پیش رویم تقلا میکند چیزی را عوض کند.

چیزی مثل "بی کسی همه ی ابنای بشر" را.

و نگاه های سنگین زمینی که نرخ آجر روی آجر انداختن ساکنانش متورم شده و تورم چیزیست که از جیب شلوار به آدم نزدیکتر است!

زندگی دشواریست.

بی کسی همه ی ابنای بشر به علاوه ی بی کسی خودت در مقابل داشتنها و نداشتنها..

و قصه ی نخ نمای خواستنها..

 و افسانه ی توانستنها..

و صداهای پیر ِ شهرزادهای قصه خوان ..

و تمام توان تردیدهای بی پایان در میانه ی راه!

و همه ی چیزهایی که ادامه دارند ...!

:::

از نگاه تقویم میگویم.

مستند.

خیلی وقت است شکلاتی،مرا به یک میهمانی دو نفره ی من،رو به روی خودم به صرف چای دعوت نکرده است.

:::

قتل عام کلمات از شلیک تفنگداران لبانت آغاز شد.

من که بی "هیچ" آمده بودم.

تو که نگاه میکردی و چایت را میخوردی.

منکه چای خوردن بلد نبودم.

منکه، نگاه کردن بلد نبودم.

این چه جنگــــــــیست؟

منکه، خیابان بدون خط کشی ام،میامدی از عرض من عبور میکردی..

نـــــــه!!!!!!

نباید میگفتی!

_ شُکُلات میخواهی؟؟؟

نه!!!

نباید آنطور نگاهم میکردی!

نباید لبخندت را روی من میپاشیــــدی!

من شکلات تورا میخواستم.

_میخواهم ..

:::



... خیلی دور.خیلی نزدیک ...

دوربینم را برمیدارم.

در ازدحام روزهای رفته و خاطرات گُم شده ام جا مانده بود.

توی شیشه ی کوچک ماتش نگاه میکنم.اتاقم.. کتابخانه ام.. زوم میکنم.. عکس کودکیهای من.خواهرم.خواهرم.. پُرتره ی یک مرد ناتمام.. پرده ای که روی پنجره خوابش برده.. سقف.چمباته زده روی اتاقم.. اتاق من.اتاق من.

١ ٢ ٣ ۴  از بین کُنجهای اتاقم، آنیکی که لولای در آویزانش شده ،فقط، همان" یکی" نفس میکشد.

و من همیشه گوش تیز میکنم برای شنیدن جیر جیر نفسهایش .

آینه..

**

دکترم گفته چشمهای نزدیک بینی دارم.

خیال میکنم لابد،سطحی نگر.

بله منظورش همین بوده.. چشمهای سطحی نگری دارم.

همین شد که یاد دوربینم افتادم!

میخواستم کمی دورتر ببینم.

یک دکتر دیگری گفته بود برای تغییرات بزرگتر باید از چیزهای دم دستم شروع کنم.

من همیشه دم دست اتاقم و اتاقم همیشه دم دست من.

دوربینم همان چیزهای همیشگی را نشانم میدهد.

۴ کنج که فقط یکی اش نفس میکشد.

سقفی که بالای سر حریم من چُمباته زده.

کتابخانه ام.

پرده ی مُرده ای که  پنجره ام را کفن کرده و..

و پُرتره ی یک مرد ناتمام.

**

شاید یک دوربین شکاری بهتر باشد.

و یک چیزی که کنار پاهایم واق واق کند،بو بکشد و من چیزی را شکار کنم.

چیزی،یعنی یک چیزی که وزن داشته باشد.حجم داشته باشد.. نگاهش روی کلمات روزمره ام سنگینی کند.

و گاهی هم فریاد بکشد: دختر!! هیچ حواست هست که چه چشمهای نزدیک بینی داری؟

سطحی نگر، لابد..

بله منظورش همین باید باشد.. نزدیک بین یعنی سطحی نگر!

**

پ.ن:

پرتره ی یک مرد ناتمام:کوروش کبیر

 



قصه ی آدمها و آدمها و آدمها و عاشقها ..

زندگی،از آن سازهای ناکوک است همیشه ی خدا..

آدمها توی صف این ساز ناکوک،

میخورند و میخوابندو دلالی میکنندو عاشق میشوند و مسافر میکشندو نان میپزندو دعوا میکنندو هزارو یک کار جور و ناجور دیگر..

هرازگاهی هم به ساعتشان نگاهی می اندازند.

,,

توی صف این ساز ناکوک،همه منتظرند دستی به ساز ببرندو کوکش کنند.

اما همه کار میکنند؛ الّا فکری به حال ناکوک و دمق ساز زندگی!

توی این صف، عاشقها دستشان به کوک بیشتر میرود..اما از بس توی بالو پرشان سنگ زده اند که از صف میکشند کنار.

یکی درمیان بین این آدمها،سیاست مدار پیدا میشود..

شناس نیستند!

جای بقّال و چقّال و دانشجو و راننده تاکسی نشسته اند،اما انگشتشان توی دیگ آش سیاست بروبیایی دارد.

این است که عاشقها زود میدان را خالی میکنند و بقیه ی آدمها بیشتر سنگ می اندازند.

بعضیها ،اما فقط به ساز فکر میکنند.

دستشویی هم نمیروند.

فکر میکنند دستشان شفاست!

سَرّو سِرشان گویا با خداست.

بازار سیاه،بچه ی همین بعضیهاست.. خودشان راه می اندازند. پول میدهند وی آی پیه صف را کِش میروند.

دستشان اما شفا نمیدهدو ساز برایمان رعدو برق و دادوبیداد راه می اندازد.

خبری از نوای سمفونیک مرغ عشقها نیست!!

 

این وسط دوباره سیاست پایش را از دیگ آش میکشد بیرون،دست شفاگر را میگیرد میبرد توی آش.

نمیدانم لباس نخود تنش میکند یا لوبیا که با رنگ چشمهای شفاگر همخوانی میکند و هزار عاشق و کُشته مرده پیدا میکند!باور کن جانشان را هم میدهند.. برای گلزار زمانه!!

,,

خلاصه که باغ همه آباد است و همه جا گلستان.

فقط این ساز حال ندارد..افتاده آن وسط هرازگاهی دستی به سرش میکشند اما...

ناکوکِ ناکوک است!

شاید ساز زندگی هم عاشق است ،بیچاره.همین! کسی چه میداند..؟

سازی که عاشق باشد از صف زندگی به در میشود.

::آخرش هم بسوزد پدر عشق و عاشقی::

***

پ.ن:

کوی نومیدی مرو,اومیدهاست              سوی تاریکی مرو,خورشیدهاست

دل، تورا در کوی اهل دل کشد             تن، تورا در حبس آبو گِل کشد



.ردپای باران در تاریخ خشکسالی.

" "

دیشب باران بارید.

 

من خواب بودم،خواب میدیدم..

خواب خُشکسالی فصل ها و ماه ها و روزها را ..!

دیشب تا سپیده،باران بارید.

" "

دیشب باران بارید..

تا سپیده دم که خورشید با پیراهن نم دارش روی صورت من بلند شد!

قصه ی خوابهایم که سرآمد،بوی معجونی از زندگی می آمد.

بُغضی مرده بود.

به شهر رنگ پریده ی دیشب،دستی رنگ پاشیده بود.

و خورشید به تماشای شهری نشسته بود که دیشب را میهمان باران بود!

" "

ورقی از یک کتاب درسی:

 - زن نظافتچى
من دانشجوى سال دوم بودم. یک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خنده ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سوال این بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت میکند چیست؟ من آن زن نظافتچى را بارها دیده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جوگندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّا نام کوچکش را از کجا باید میدانستم؟
من برگه امتحانى را تحویل دادم و سوال آخر را بیجواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجویى از استاد سوال کرد آیا سوال آخر هم در بارمبندى نمرات محسوب میشود؟
استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدمهاى بسیارى ملاقات خواهید کرد. همه آنها مهم هستند و شایسته توجه و ملاحظه شما میباشند، حتى اگر تنها کارى که میکنید لبخند زدن و سلام کردن به آنها باشد.
من این درس را هیچگاه فراموش نکرده ام.

" "

باران ، پُر از ردِپاست.

خواب،یک بهانه ی رنگیست.



"::زندگی سینوسی::

 

برای گفتن یک حرف ساده،زبانم توی دهان میماسد.

به قول قیصر: "از دهن افتاد حرفهای من!"

*

درواره ها را میکوبم.

                    پنجره ها را میشکنم.

                                            شهر را به آشوب میکشم.

 

فکر میکنم،دری باز میشود..

                               پرده ای کنار میرود..

                                                  عابری لبخند میزند..!

 

اما،نه.

تنها بر مدار سینوسی زندگی ام سوارم و دیگر هیچ..

از صفر شروع میشوم.

گاهی تا " یک" اوج میگیرم.

دوباره سرم به صخره ی صفر میخورد،زمین دهانش گشاد میشود ،تا عمق "منفی یک" فرو میروم.

خسته ام،تنم درد میکند.. خاکی ام!

خورشید با آن چشمهای تبدارش آنقدر زُل میزند که از رو میروم!

از گودال میزنم بیرون.

دوباره سر از نقطه ی آغاز در آورده ام ... "صفر"!

خاکهای لباسم را میتکانم،به صفر که میرسم تا "یک" باید بروم.

با اینکه میدانم مدار زندگی سینوسی ست..

میدانم،

در اوج ماندن،یک خیال زیباست.

تمام زندگی میدویم برای یک لحظه به اوج رسیدن!فقط یک لحظه.. شاید کمی بیشتر!

و دوباره،نقطه سر خط.

**

::گردش بر مدار هیچ.

 

y = sin(x)

پ.ن:
از پشت دیوارای اینجا،آسمون پیداس و من طعم نارنجی خورشیدو که یه جایی از آسمون بالا سر این کوچه جامونده رو همیشه حس میکنم.
وقتایی که ذوق میکنم از دیدن یه اسم آشنا..مثه اوکالیپتوس.
وهمیشه هایی که صبا (lostdestiny) مثه یه پرنده پرواز میکنه این بالا و من براش دست تکون میدم.
وقتایی که کامران با صدای خودش اینجا رو پُر از شعر و موسیقی میکنه.گاهی از رفتن،اینبار از اومدن.
وقتایی که عرشان از پیله دل میکنه و میخواد پروانه شدنو یاد بگیره!
ممنون که یادم میارین با دیدنتون یاد گنبد نیلی و صدرا بیفتم و دلم قنج بره.
راستش یه جورایی خیلی تنگ شده این دلم.
وسلام.



.رنگ پاییزی شبهای یک شهر.

 

شب،

یعنی چشمها را ببندی و حس کنی دنیا چقدر بزرگ است برای تنهایی تو!

باد،

بیشتر از همیشه هست..

گاهی نرم،گاهی محکم مینشیند روی صورتم و تنهایی من رنگ باد میگیرد!

به صدای تنهاییم گوش میکنم..

به میهمانی باران رفته ام.صدای باران در گوشم، چیک چیک چیک...

شب،خارجی.

باد می آید.

باران روی پیراهنم لانه میکند.

من تاریکم..

حتی بیشتر از شب!

»شب است.

باد می آید،باران میزند..«

و من توی کوچه پس کوچه های پاییز قدم میزنم.

کیف میکنم،از رنگ شب..

از حس باد..

از صدای باران..

و تنهایی عمیقی که توی دلم را هُرّی خالی میکند وسط ناکجا آباد..

::

توی قلبم خالی ِ خالیست.

یک شبی بود،مثل شبهای پاییزی امسال.

یک جایی بود،مثل همه ی کوچه ها و خیابانهای این شهر که غریبه اند.

و توی دلم لرزید،پخش زمین شد.

ترسیدم.

ترسیدم از بی وزنی قلبم..

بندو بساط قلبی که ریخته شد دیگر جمع نمیشود!

جمع نشد.

 و من رفتم.

جا گذاشتمش این ،پاره ی تنم را.

::

شب است.

من تاریکم.

من چیزی کم دارم..

جایش خالیست!

هرچند کیف میکنم از شب،از باد،از باران..

امّا،

دلم تنگ است برای جای خالی چیزهایی که سالهاست بی خانمان اند.

بی خانمان ،در کوچه و خیابانهای شهری که غریبه اند !!

::

آری،من در این پاییز زیبا، چیزی کم دارم!



::و ناگهان چقدر زود,دیر میشود!::

 

تپه هارا تند تند بالا میروم..

رنگهای عجیبی در هم آغوشی آسمان،آرام آرام از پشت تپه ها بالا می آیند.

من،هرچه بالاتر نگاه میکنم،نزدیکتر نمیشوم..

رنگها اوج میگیرند و طنین صدایی: دیر رسیده ای!

^^

من بی آنکه دستهات توی دستهام و چشمهات دنبال چشمهام باشند،به دنبال دیدن طلوع دویده ام.

اما طنین صدایی:دیر رسیده ای..

_دیر رسیده ام!!

عاشقهای تنها شاید،همیشه دیر رسیده اند..

::مثل فرهاد::

فرهاد،تاوان دیر رسیدنش را به کوه میکوبد هنوز.

صدایش در دل کوه های عالم مانده است!!

^^

بی دستهات.

بی اینکه چشمهات دنبال چشمهام باشند..نه!نمیشود.

نمیشود زودتر رسید،حتی اگر ساعتم زودتر زنگ بزند!

^^

من ، آن رنگهای پشت تپه را آرزو کردم..

آرزو کردم،دستهام رنگی شوند..

کفشهام رنگی شوند..

توی خیابانهای سیاره ام قدم بزنم و همه جا را با کفشهام،با دستهام رنگی کنم..!

قبل ازینکه همه ی رنگها،مال آسمان شود.

^^

حالا روزهاست ازین تپه بالا می آیم و روزهاست که دیر رسیده ام!

و طنین صدایی:بی او و دستهاش و چشمهاش که... نه!نمیشود.

نه،بی تو نمیشود.

بی عشق نمیشود.

بی آنکه قلبم،قلبت رنگی باشد،دنیایمان رنگی نمیشود..

سیاره امان رنگی نمیشود..

^^

 



برداشت 20ام /3.2.1/ دوربین..حرکت!!

 

گوشه ی آن پله مینشینم،مثل همیشه..

پله ای که پایش گیر کرده به کاشیهای حیاط!

چشم میگردانم آن بالاها،که همیشه در تاریخ گفته اند آبی ست،آن بالا..

دنبال ماه میگردم که اگر پیدایش کردم،زیر پاهای از اینجا جدایش بنشینم،دم گوشش بخوانم و اگر معامله مان شد، ماندگار شود بالای سرم!

نه برای قُرص شدن چیزی کنج دلم.. نه!

برای بویش.

برای رنگش.

برای همه چیزِ از همه کس بهترش!

برای بودنش .. برای بودنِ خود خودش..!

OO

من،چیزی شبیه غُبار شده ام.

روی شیشه بنشینم،مات میشود..

جلوی راه باشم،توی چشم میروم..

ذره ای غبارم که سوزنم گیر کرده بین این پایین و آن بالا!

OO

کاشیهای حیاط راهشان را از زیر دمپاییهای بند انگشتی ام میکشند و میروند سمت چهارسوی حوض!

قلقلکم میگیرد ...

ته دلم یک جورهای خوبی میشود.

از آن جورها که هرکسی قسمتش نمیشود.

پس یک بار هم که شده ، خوش به حال من ..

قلقلکم میگیرد بسکه قشنگ، خطهای کاشی از زیر دمپایی هام فرار میکنند!

میگذارم فرار کنند.. اینطوری بهتر است؛چون ته دلم یک جورهای خوبی میشود وقتی میگذارم فرار کنند!

OO

هرچه چشم میگردانم پیدایش نیست ..

بین خودمان بماند،میدانم پُشت سایه ی کدام ستاره چشمک میزند ولی انگار که نمیدانم..!

اینطوری خوشش می آید.

آخر بازی اش گرفته،من هم بازی میکنم..

دستهام زیر چانه است و چشمهام چشم چرانی میکند و پاهام سر کیف آمده!

اینطوری همه ی پازلهای غبارگونه ام یک طورهایی زندگی میکنند که راضی باشند!!

که یک چیزهایی فهمیده باشند از زندگی..!

یک چیزهایی مثل عشق بازی با ماه .. لِی لِی با زمین!

همین قدرش هم خیلی ها نمیفهمند ازین دنیا ..

پس راضی باش دیگر.

خدا بدهد برکت!

کلاهت!!

یادت نرود..؟

اگر کلاه داری بیندازش هوا  :)

OO

 ^:۶٨.۶.۴ جایی که زندگی شروع شد برای من.. و امروز ٨٨.۶.۴ جایی که  کجای این زندگی را گرفته ام،نمیدانم!

^^:حیاط ما ،حوض ندارد.

     گُلدانهای شمعدانی هم ندارد.. کاشیهای کوچیکو بزرگِ دوس داشتنی هم ندارد.

     حیاط ما آپارتمانیست!

     اما رویای من، آپارتمانی نیست..

    پس روز تولدم،به شمعدانیهای خبالم آب میدهم.

    حیاط را هم با آب حوض،آبپاشی میکنم.

    بعد.. نفس میکشم!

    نفس میکشم!

    نفس میکشم!



::غریبه ای میان نور::

 

از خودم دورم ...

انگار فرسنگها کوچه و خیابان و شهر آن ورتر ، خودم را جا گذاشته ام!

دلم شور اُفتاده. من اگر گُم شده باشم،زیادی غریبم..

آنقدر غریب که اگر تمام آفتاب برای من باشد،راه برایم تاریک و بی انتها و نا آشناست.

**

چراغها را خاموش میکنم..

دلم گرفته از مهتاب!

مهتابی که مدتهاست عکسش روی حوض نمیفتد..

**

چه کسی گفت:ماهیها عاشق میشوند؟

خووب گفت!

به خدا که این ماهی کوچک،قلبش قرمز قرمز است..

اصلا باید قرمز باشد تا دلبری کند!

این روزها رنگش پریده .. همان سرخی دلبرانه اش را میگویم.

امان از "مهتاب

هیچ ردّپایی از بودنش در آسمان نیست...

**

چراغها را خاموش میکنم..

شنیده بودم در تاریکی،اندک روزنه های نور نمایان تر است. اما نیست!

یا شاید من نمیبینم..!

ماهی کوچک قرمز،به من بگو چگونه مهتابت باشم..؟

آنوقت شاید هم جوار آفتاب ، دست خودم را هم بگیرم بیارمش همین نزدیکیها!

**

از خودم دورم.. خیـــــــلی دور.

یک مشُت آب برمیدارم..

لیز خوردن چکّه چکّه ی تصویرم روی آب،از لای انگشتانم را حس میکنم!

ناگهان یک ستاره میچکد توی دستهای خالی من..

لیز نمیخورد.

تمام نمیشود.

من میدانم! آمده تا دستهایم خالی نباشد..

شاید تکه ای از مهتاب است.

آمده تا میان زمین و زمان،سرنوشتمان را گره بزند به هم..

آفتاده توی دستهای من تا سهم داشته باشم از آسمان!

از آفتاب..

از مهتاب..

**

چیکه چیکه ی این ستاره را روی هم میچینم..

این،همه ی سرمایه ی من است برای طلوع دوباره ی صبح.

این،همه ی سهم و توان من است برای روشن شدن چراغهای خاموش.

**

این،منم!!

اکنون ، نزدیکتر به خود..

اما همچنان،راه طولانیست.

 



میگفتیــــــــــــــم: شاید این جمعه برود.. شاید!!