گوشه ی آن پله مینشینم،مثل همیشه..
پله ای که پایش گیر کرده به کاشیهای حیاط!
چشم میگردانم آن بالاها،که همیشه در تاریخ گفته اند آبی ست،آن بالا..
دنبال ماه میگردم که اگر پیدایش کردم،زیر پاهای از اینجا جدایش بنشینم،دم گوشش بخوانم و اگر معامله مان شد، ماندگار شود بالای سرم!
نه برای قُرص شدن چیزی کنج دلم.. نه!
برای بویش.
برای رنگش.
برای همه چیزِ از همه کس بهترش!
برای بودنش .. برای بودنِ خود خودش..!
OO
من،چیزی شبیه غُبار شده ام.
روی شیشه بنشینم،مات میشود..
جلوی راه باشم،توی چشم میروم..
ذره ای غبارم که سوزنم گیر کرده بین این پایین و آن بالا!
OO
کاشیهای حیاط راهشان را از زیر دمپاییهای بند انگشتی ام میکشند و میروند سمت چهارسوی حوض!
قلقلکم میگیرد ...
ته دلم یک جورهای خوبی میشود.
از آن جورها که هرکسی قسمتش نمیشود.
پس یک بار هم که شده ، خوش به حال من ..
قلقلکم میگیرد بسکه قشنگ، خطهای کاشی از زیر دمپایی هام فرار میکنند!
میگذارم فرار کنند.. اینطوری بهتر است؛چون ته دلم یک جورهای خوبی میشود وقتی میگذارم فرار کنند!
OO
هرچه چشم میگردانم پیدایش نیست ..
بین خودمان بماند،میدانم پُشت سایه ی کدام ستاره چشمک میزند ولی انگار که نمیدانم..!
اینطوری خوشش می آید.
آخر بازی اش گرفته،من هم بازی میکنم..
دستهام زیر چانه است و چشمهام چشم چرانی میکند و پاهام سر کیف آمده!
اینطوری همه ی پازلهای غبارگونه ام یک طورهایی زندگی میکنند که راضی باشند!!
که یک چیزهایی فهمیده باشند از زندگی..!
یک چیزهایی مثل عشق بازی با ماه .. لِی لِی با زمین!
همین قدرش هم خیلی ها نمیفهمند ازین دنیا ..
پس راضی باش دیگر.
خدا بدهد برکت!
کلاهت!!
یادت نرود..؟
اگر کلاه داری بیندازش هوا :)
OO
^:۶٨.۶.۴ جایی که زندگی شروع شد برای من.. و امروز ٨٨.۶.۴ جایی که کجای این زندگی را گرفته ام،نمیدانم!
^^:حیاط ما ،حوض ندارد.
گُلدانهای شمعدانی هم ندارد.. کاشیهای کوچیکو بزرگِ دوس داشتنی هم ندارد.
حیاط ما آپارتمانیست!
اما رویای من، آپارتمانی نیست..
پس روز تولدم،به شمعدانیهای خبالم آب میدهم.
حیاط را هم با آب حوض،آبپاشی میکنم.
بعد.. نفس میکشم!
نفس میکشم!
نفس میکشم!